چشم به راهی هزاران‌ساله‌ی آدمی

- داد را و آسودگی را -

گنجشکی است سرگشته در برفی انبوه

نه در پی ِ دانه‌ای

برای پر کردن چینه‌دان کم‌حوصله‌اش؛

که جویای خوابی از سپیده‌دم حیات:

یله در باغی بی‌پایان

گاه پران در نگاه خورشیدبانوی پرمهر

گاه آسوده در زیر شاه‌بال شاهینی عظیم مهربان!